|
|
|
|
|
زیاد برام مهم نیست که تاریخ هرچیزی چه موقع بوده ... مامانم همیشه دقیقن میدونه کِی چی شده اما من نه ... مگر اتفاق اونقد بزرگ بوده باشه و درضمن چنتا اتفاق بزرگ باهم تو یه زمان افتاده باشه اِنی وِی ... منظور این بود که الان فهمیدم این وبلاگو 3 ساله دارم ... گیرم زیاد نمینویسم ... چون خب به هرحال ... جای زیاد خصوصیی نیست دیگه ... دیگه تو دفتر و ورق پاره های کاری هم نمینویسم چون یا وقت ندارم یا فکر ندارم یا یادم میره .. تازگیا لحظه بعد یادم میره که یه لحظه پیش چی تو ذهنم بود ... یا فک میکنم که برای چی اینو بنویسم؟ ها جدن برا چی؟ برا کی؟ خودم؟ تو که میخونی؟ کام آن ... روزی 2 نفر هم نمیان اینجا سر بزنن .. برای پرکردن فضای مجازی؟ فقط میخوام یه فضایی رو اشغال کنم؟ خب الان هم به اندازه کافی از فضای اطرافم رو اشغال کردم و تازه هی رژیم میگیرم که این اشغالی هارو کم کنم ... میخوام راجع به چیزایی که دوس دارم بنویسم کارایی که دوس دارم بعد یهو یه حس پوچی عمیق بهم دست میده که چی؟ برای چی؟ لابد اگه الان از فلان کتاب بنویسم یا فلان فیلم ... نمیدونم ... مهم اینه که فک کنم هدفم از نوشتن این جا به خصوص چیه؟ خب منی که برای کل زندگیم هدفی هنوز تعیین نکردم (در پایان 30 سالگی!!!!) برای کار به این سادگی که زمانی خیلی دوسش داشتم و کسایی که دور و برم منو میشناختن تشویقم میکردن به نوشتن ، چطور میتونم تصمیم بگیرم و هدف مشخص کنم ... جلوی تمام چیزایی که زمانی خیلی دوس داشتم و خودم با دستای خودم گرفتم ... دیدن، نوشتن، خوندن .. حتا کار کردن که زمانی لذت میبردم ازش الان کابوسم شده ... بعد خودم نمیفهمم چرا؟ سر در نمیارم .. خودم از خودم تعجب میکنم ... این همون دور شدنس .. بی کلیشه بی حرف تکراری ... یه خونه تکونیه اساسی لازم دارم میدونم ... کتابارو میخونم بدون اینکه بفهمم در مورد چی دارن حرف میزنن بعد یهو یکی میاد یه جمله ازشون میگه میگم عجب چیزی بود از کجا آورده اینو میفهمم همین چن ماه پیش خودم نشستم گوشه اتاقم کز کردم و خوندمش .. مغزم عین این پارتی هایی شده که بچه وقتی مامان باباش نیستن برپا میکنه و گاهی همچین کنترل این مهمونیا از دستش در میره که اونایی که اومدن رو اصلن نمیشناسه ، همه جا رو آشغال گرفته، تو هر اتاق دو یا سه یا چن نفر (بسته به علایق) دارن تو هم میلولن ، چن نفر تو استخرن، کلیا مست و پاتیلن، لیوانا میشکنه، تابلوها کج میشه و تو نمیدونی باید چیکار کنی! همه اینا که چی؟ انگار کمی آروم شدم! خوبیه تو کاغذ نوشتن اینه که گم میشه پاره میشه میپوسه .. اینا اینجا میمونه تا ابد .. بعد تازه حالت دست خطت نشون میده واقعن چه حالی داشتی وقت نوشتنش اینجا همه چی یه جوره البته خب وقتی خودت میخونیشون یادت میاد (گاهی) که چی بودی وقت نوشتنش .. نوشته های قبلیم تو آرشیو مزخرفن .. حالمو به هم میزنن اما همیشه هستن نمیخوام پاکشون کنم نمیدونم چرا اما نمیخوام .. گاهی با خوندنشون یادم میاد از کجاها رد شدم و چه چیزایی دیدم .. شاید یه روزی ... اینجا قرار بود همدم و فرزندم باشه اما من زاییدمش و ولش کردم تو فضای خالی... منو ببخش فضای مجازی .. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:9 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
اطراف ما صداها ادامه دارند منظره ها غریب و رنگین اند می خواهم چیزی بگویم اما خودم را نگاه می دارم تو نیز می خواهی چیزی بگویی اما خودت را نگاه می داری. اوسه وئیسه (تبت) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:26 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
i really want to know what is a real "good kisser" is... and i want to experience it with Joey ... hell i want it bad! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:51 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
برف نو، برف نو ، سلام، سلام بنشین ، خوش نشسته ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی است این ایام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:35 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
حالم بده میفهمی حالم بده این فاصله هارو هیچ نقطه هایی پر نمیکنن فقط فضا خلأ هیچی اصلا هیچی دور میشی دور دور انگاری یه کدوم داریم میوفتیم ته یه چاهی که دیواراش میچرخن و میچرخن و میچرخن یه کدوم داد میزنیم یه کدوم از سرگیجه بالا میاریم یه کدوم رو هوا معلقه یه کدوم گریه میکنه یه کدوم هق هق میکنه یه کدوم میخنده یه کدوم بی اشک زار میزنه یه کدوم بالا میره یه کدوم پایین میره یه کدوم گم میشه گم میشه گم میشه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:14 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب روحت در کسوت یک پشه اومد اتاقم و لبم رو نیش زد.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:2 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
خب ... نوامبر هم اومد ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:36 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
اینکه دلم نمیخواست زیر بارون باشم و زود اومدم خونه نشونه چیه؟ بده؟ خوبم؟ امیدی هست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:10 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
و ناگهان آنقدر دلم برای خودم سوخت آنقدر دلم برای خودم تنگ شد آنقدر حس کردم تنها هستم زیر این باران ، زیر این آوار ، زیر این زندگی که دلم خواست بدوم بروم آغوش پدر مادرم احساس امنیت کنم ، آرامش ، که کسی هست ... کسی که دوستم دارد ، کسی که دوستش دارم. حتا در بحبوحه اینترکورس ها هم حس میکنم میخواهم بدوم و بروم آغوش مادرم و کنار زانوهای پدرم. انگار کسی آزارم داده باشد یا بترسم یا ... میخواهم بروم خانه امان ... پارسال بعد از یک پیاده روی طولانی در برف و باران تنها دلم میخواست برسم به خانه ای که پدر و مادرم هستند ، گرم و پرنور ، با کاسه ای آش ، منتظرند که برگردم. چه زود از بچگی به پیری رسیدم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:51 توسط کالیوپ
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستی بخوابی بذار پنجره باز باشه بذار باز باشه تا سردم شه سردم شه تا بخوام گرم شم بخوام گرم شم تا یواشکی سُر بخورم تو بغلت... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:53 توسط کالیوپ
|
|
||